احمد مجد الاسلام كرمانى
168
سفرنامه كلات ( فارسى )
نگاه ميكرد و سيماى او را هيچوقت بشاش نميديديم و هر وقت او وارد محبس ميشد تمام زندانيها بوحشت ميافتادند و همگى از او ميترسيدند و مخصوصا به او دستور العمل دادند كه با ما بخوشى رفتار نكند و هرچند خبث فطرت مدير محتاج به اين سفارش نبود ولى مراعاتى كه تا يكدرجه ميكرد موقوف شد و در حضور ما فحشهاى بسيار زشت بزندانيان ميداد و گاهى هم بعضى را در مقابل ما اذيت و آزار مينمود من چندين مرتبه عازم شدم كه چوبى برداشته سر و دستش را بشكنم ولى رفقا اين اقدام را مخالف پولتيك وقت ميديدند و اجازه نميدادند و حالا كه باينجا رسيديم لازم است مستخدمين محبس را هم معرفى كنم كه چند نفر بودند و چگونه اشخاصى بودند يكى از مستخدمين شخصى بود تنومند معروف بخان محمد از طايفه بلوچ و از راهزنهاى معروف يكسال و نيم بود كه گرفتار و محبوس بود اين اوقات ناخوش شده و گردنش ماده بزرگى داشت به او گفته بودند اگر پنجاه تومان بسركارباشى بدهد حتما او را آزاد خواهند كرد بيچاره كاغذى بمادر خود نوشته و از او خواهش كرده كه هر قسم ممكنش بشود پنجاه تومان راه انداخته بياورد و جان پسر خود را بخرد ، مادر پيرزن هم خانه و گوسفند و هرچه داشته فروخته بيست منزل راه را از حدود سيستان پيموده تا خود را بمحبس رسانيده وجوهات را بخان باشى تقديم نموده و نتيجهاش اين شده كه زنجير از گردنش و كند از پايش برداشتهاند و اجازهاش دادهاند در محبس مشغول معالجه باشد بيچاره پيرهزن با قد خميده روزها بگدائى ميرود تا ده پانزده شاهى تحصيل كرده ميآورد در محبس براى پسر خودش آبگوشت يا شوربا طبخ مينمايد و اين خان محمد خيلى رشيد و خوش منظر است و على الظاهر خوش فطرت به نظر ميآيد و در محبس توبه كرده كه ديگر دزدى نكند بعلاوه بيچاره سنى بوده و شيعه شده است و گمان ميكرده به مجرد آنكه شيعه شد فورا حضرت اشرف از او پذيرائى مينمايند و مرخصش ميكنند و خلعتش ميدهد